A TRUE LOVE IS NEVER BE

زندگی یک رویا نیست فاجعه است
نویسنده : هیچکس - ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳٩۱
 

سلام.مطالبی که می نویسم نه داستان هستند نه افسانه.ماجرای تلخ و واقعی بیکاری خودمه.

خیلی سخته که تو یک شهر کوچک مثل شهر من زندگی کنی و دنبال کار باشی.

من دریک شهر کوچک در استان سیستان و بلوچستان زندگی میکنم.

خوب ماجرا رو از یکم قبلتر شروع می کنم.پارسال حدود امرداد ماه بود.من به صورت نیروی کارتی(شرکتی) در شهرداری مشغول بودم.(متاسفانه در  واحد حسابداری).از بد روزگار پیمانکاری تهرانی پیدا شد تصمیم داشت برای شهرداری یک کاری انجام بدهد.مدارک رو به من دادند تا برایش سند علی الحساب تنظیم کنم.

منم عیب و ایرادهای کار رو عنوان کردم و فردای اون روز شهردار عذر منو خواست.(بالاخره شریک دزد بود)

بعدش آزمون استخدامی دادم.نفر اول شدم.بهم گفتن ردی!!!!! آخه چرا؟؟؟؟؟چون بومی شهر نیستم.آخه من تو شناسنامه متولد مشهد هستم.

آزمون دادم وقبول شدم اما احتمالا رد بشم چون سوم شدم!!!!

آزمون ارشد شرکت کردم.فراگیر پیام نور قبول شدم.اما نمی تونم برم.چون پول ندارم و راه دور قبول شدم.اقتصاد بابل!!!!

نه هنری بلدم که کاری شروع کنم.نه پولی دارم که سرمایه کنم.نه شرکت معتبری تو شهرمون داریم که بتونم برم سابقه کاری پیدا کنم.بابای پولداری هم ندارم که کمکم کنه و سزمایه کار یهم بده.....

خوب من چه گلی به سرم بگیرم؟؟؟؟


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : هیچکس - ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳٩٠
 

سلام به همه دوستان

بیکار شدم!!!!

این روزها خیلی روزهای تلخ و بدی رو میگذرونم.می خوام برم جیغ بزنم تا گلوم پاره بشه.

کاش دلیل موجهی برای اخراجم داشتم...

به خاطر درست کاری اخراج شدم....


 
comment نظرات ()
 
پیراهن کهنه
نویسنده : هیچکس - ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ آبان ،۱۳۸٩
 

پیراهنی کهنه هستم

        چه قدر برچسب های دوستت دارم

                                به من زده اند

چه قدر وصله های عاشقی

         آنقدر که به دست و پای

        چوب لباسی می افتم

        تا مرا ببرد به تنهایی کمد....

آنجا که خورشید

        با دستگیره در طلوع می کند

  وبا دستگیره در

غروب.......

این شعر مال خودم نیست....


 
comment نظرات ()
 
دستمال کاغذی
نویسنده : هیچکس - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٩
 

چه حسه بدیه حسه دستمال کاغذی.

تا وقتی مورد نیازی مرتب ازت استفاده می کنند.اما همینکه کارشون تموم بشه با خیال راحت میندازنت دور....

و اگه هزار سال هم بگذره یادت نمی کنند.


 
comment نظرات ()
 
نوروز
نویسنده : هیچکس - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٩
 

سال نو مبارک

سال ٨٨ هم با همه خوبی ها و بدی هاش تموم شد.

اما قبل از اینکه خاطره هامونو بذاریم تو صندوقچه و بفرستیمش گوشه انباربیایم توشون دنبال بهترین و بدترین خاطره یال ٨٨ بگردیم.

بهترین و بدترین خاطره یال ٨٨ خودتون رو بگین

مال خودم

بهترین : خیلی فکر کردم تا این به ذهنم رسید : رفتن به سر کار و گرفتن حقوق برای اولین بار!

بدترین : مرگ ندا آقا سلطان که خیلی داغونم کرد!


 
comment نظرات ()
 
مروارید
نویسنده : هیچکس - ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ،۱۳۸۸
 

جنی یک دختر بچه ۵ ساله است.روزی به همراه مادرش برای خرید بیرون رفت.همانطور که داخل فروشگاه منتظر مادرش ایستاده بود ناگهان چشمش به یک بند مروارید طلایی و درخشان در جعبه ای به رنگ صورتی افتاد. جنی بلافاصله رو به مادرش کرد و گفت : مامان میشه این گردنبند رو برام بخری؟خواهش می کنم برام بخر.

مادر برچسب قیمت را نگاه کرد و به جنی گفت که مرواریدها بدلی هستند چون قیمت گردنبند بیشتر از ٢ دلار نیست و بعد اضافه کرد : اگه از این گردنبند خوشت اومده بهتره پولات رو جمع کنی و بعد بیای و با پول خودت اینو بخری.هفته دیگه تولدته و فکر کنم مامان بزرگ بهت پول میده.

جنی به محض اینکه وارد منزل شد به طرف کیف پولش رفته و آنها را شمرد ولی متوجه شد که به اندازه کافی پول ندارد.بعد از شام به خانه همسایه ها رفت و در قبال انجام خرده کاری های مختلف از انها طلب پول کرد.در روز تولدش مادربزرگ اسکناسی یک دلاری به او هدیه داد و سرانجام توانست با پول خودش بند مروارید را بخرد.جنی گردنبند را خیلی دوست داشت و هر کجا میرفت انرا به گردن می انداخت.

پدر جنی عادت داشت قبل از خواب برای او قصه بخواند.یک شب بعد از تمام شدن قصه از او پرسید : منو دوست داری؟  جنی جواب داد : معلومه که دوستت دارم مگه نمی دونستی؟ پدر گفت پس اون گردنبند مرواریدتو بده به من. جنی گفت : نه پدر.کاری به اون گردنبند مرواریدم نداشته باش.در عوض  میتونم دختر پادشاه و اسب سفیدمو بهت بدم.همون اسبی  که دمش صورتیه یادت میاد پدر؟ همونی که خودت بهم دادی.من اون اسبو خیلی دوست دارم.پدر گفت باشه عزیزم حالا بگیر بخواب.

حدودا یک هفته بعد پس از انکه پدر خواندن کتاب داستان را تمام کرد بار دیگر از جنی خواست که گردنبندش را به او بدهد. این بار هم جنی جواب داد : نه پدر گردنبندمو نمیتونم بهت بدم. ولی میتونم اون عروسکمو که یه بچه کوچولوست بهت بدم با پالتوی زردی که رنگ لباس خوابشه.پدر  گفت باشه عزیزم خوابای خوش ببینی.

چند شب بعد وقتی که پدر به اتاق خواب جنی رفت تا برای او کتاب داستان بخواند دید که جنی روی تخت نشسته و در حالی که چانه اش می لرزد به پهنای صورت اشک میریزد.جنی چیزی نگفت تنها دستش را به طرف پدر دراز کرد و وقتی آنرا باز کرد  گردنبند مرواریدی نمایان شد.او با کمی بغض و صدایی لرزان گفت : بیا پدر  گردنبندم مال تو.

پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود دستش را دراز کرد و گردنبند بدلی را از جنی گرفت.انگاه دست در جیبش برد و بک جعبه جواهر آبی رنگ درآورد که گردنبندی با مرواریدهای اصل در آن می درخشید.جعبه را  به دخترش داد.او در تمام این شبها گردنبند را همراه خودش داشته تا روزی برسد که جنی خودش از ان گردنبند بدلی و بی ارزش دست بکشد و بتواند گردنبندی با مرواریدهای اصل و قیمتی به او بدهد.

 

ریچارد کوئک

ترجمه مرجان توکلی

به نقل از کتاب : داستانهایی به کوتاهی زندگی نشر کتاب پنجره


 
comment نظرات ()
 
بازگشت
نویسنده : هیچکس - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ،۱۳۸۸
 

آموزشی هم تموم شد.خوبیش این بود که فهمیدم کی به یادمه.کی به وبلاگم سر میزنه.کی دلش برام تنگ میشه.

"هیچکس"


 
comment نظرات ()
 
روشهای شوهر پیدا کردن دختران ترشیده
نویسنده : هیچکس - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸۸
 

روش جوادی: یه بار یه جایی که توی دید طرف باشه و بتونه با دو تا شلیک خودشو بهت برسونه یهو غش می کنی و ولو می شی کف زمین.پس از چند دقیقه هذیون گفتن راجع به اینکه پسر پسر اصغر قصاب اومده خواستگاریت اما تو نمی خواهی به اون شوهر کنی/ مثلا به ضرب آب قند به هوش می آیی و وقتی چشمت به طرف می افته یهو بغضت می ترکه و د گریه. وقتی خوب گریه هاتو کردی و پاشدی که بری طرف کلی اصرار میکنه که برسونت.اما از اون اصرار و از تو انکار.خلاصه راه می افتی که بری اما یجوری راه می ری که مطمئن بشی طرف می تونه تا خونتون تعقیبت کنه… تا اینجا تو کار خودتو کردی اما از اینجا به بعدش دیگه با اوس کریمه.

روش یاهو مسنجری: این روش اخیرا کاربرد زیادی پیدا کرده و عمدتا هم به خاطر اینه که لازم نیست مستقیم توی چشمای طرف نگاه کنی و این برای آماتورها هم کمک خیلی بزرگیه. از آیکونهای گوگولی مگولی هم می تونی برای رسوندن مفهوم استفاده کنی. اما بدیشم اینه که بعضی وقتها توی چت یه سو تفاهم هایی پیش می آد که خر بیار و باقالی بار کن!! نکته: این روش فقط وقتی کاربرد داره که مطلب بطور صریح ادا بشه اما به علت اینکه هیچ موجود اناثی اصولا این کاره نیست پس بهتره که اصلا قیدشو زد!

 

روش بچه خر خونی: همون داستان جزوه و این که خودت واردی. نکته:متاسفانه از اونجایی که مجموع دو متغیر زیبایی و خر خونی در مورد دختر جماعت همیشه یه مقدار ثابته بنابراین بهتر که روی این روش خیلی حساب نکنی!

روش خرکی: جلوی یکی از این لندکروز سیاهها بوسش می کنی که بدونه بخاطر بد بخت کردنش همه کار می کنی.

روش مذهبی خفن: چهل شب جمعه جلوی در خونتون رو جارو می کنی و آجیل مشکل گشا پخش می کنی . تو ی این مدت به هر چی امامزاده و صاحب کرامات هست متوسل میشی و نذر می کنی که اگه حاجتت روا شد هر شب تو سقا خونه آس مم تقی یه شمع روشن کنی… ایشالا که حاجتتو میگیری. نکته: خواهر التماس دعا

روش از ما بهتران: لازم نیست کاری بکنی. فقط انتخاب کن!

روش بچه مثبت: طرف و به یه کافی شاپ دعوت می کنیو اونجا خیلی معقول و منطقی مساله رو بهش می گی.اونم احتمالا یه فرصتی می خواد که فکر کنه و بعدشم ایشالا که بعله رو می گه. نکته:تا حالا چیزی خنده دار تر از این شنیده بودی؟

روش عرفانی: میری لب چشمه که آب بیاری می بینی از قضا اونم انجاست.یه جوری که انگار حواست نیستپات می خوره به کوزه طرف و کوزه خورد و خاکشیر می شه.بعد لپات گل می اندازه و با عجله کوزتو پر می کنی و میری. اینجاست که طرف با خودش فکر می کنه: اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی خلالصه خیالت تخت باشه که کارت درسته! نکته: این روش در طی تاریخ امتحانشو بخوبی پس داده و بنا براین بسیاری از کارشناسان و صاحبنظران معتقدن که بحران امروز ازدواج در اثر لوله کشی شدن آب بوجود اومده .

روش لوس گری: یه دفعه یه سوسک می بینی و بنا میذاری به جیغ! آ ی جیغ نکش کی بکش.طرف هم که وضع و اینطور می بینه به هر قیمتی شده سوسک و به دیار باقی می فرسته. حالا تو همچین تحویلش می گیری که انگار شیر شکار کرده! و بعدشم مثلا از ترس سوسک یه مدتی خودتو بهش می چسبونی و ازش جدا نمی شی! اگه کارا تا اینجا خوب پیش بره ما بقیش تضمین شدست (نکته:برادارایه عزیزهمیشه سوسک همراتون باشه).

روش شهرستانی: یه بار با چشم گریون و تن لرزون طوری که طرف بشنفه برای دوستت درد دل می کنی که چطوری وقتی داشتی می اومدی یه پسره ی چشم نا پاک تو رو دید زده و بهت متلک پرونده. بعدشم هقی می زنی زیر گریه. اینجاست که دیگه رگ غیرت طرف باد می کنه و حساب یارو با کرام الکاتبینه! نکته: اگه کار به خون و خونریزی نکشه می تونی روی موفقییت حساب کنی. اما اوصولا زندگی با این آدم توصیه نمی شه.


 
comment نظرات ()
 
ورود ممنوع
نویسنده : هیچکس - ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸۸
 

این روزها عین یک پازل به هم ریخته ام.پر از تکه های مجهول و نامعلوم که بدون هیچ طرحی توسط هیچکس برای هیچی در حال تکمیل است.

سرشار و مالامالم از خستگی . از تکرار . از روزمرگی.

از فکر اینکه ١٠ روز دیگر (٠١/١٠/١٣٨٨)باید برم خدمت غصه ام میگیرد!

از فکرهای هرز عشق  و عاشقی خسته و بیزارم.

از کار یکنواختم بیزارم.

از همه مهمتر این روزها از خودم هم بیزارم...

یعنی اگر بمیرم کسی هست که برام ناراحت بشه و گریه کنه؟


 
comment نظرات ()
 
13 آبان
نویسنده : هیچکس - ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸۸
 

سلام به همه دوستان.

خوب اینم از برکات نظام جمهوری اسلامی است که روز گروگان گرفتن دیپلمات های آمریکایی یوم الله می شود و وقتی همین اتفاق برای سفیران ایران در افغانستان(در زمان طالبان) می افتد یک عمل شوم و تروریستی و غیر اخلاقی و بر خلاف تمام توافقات بین المللی عنوان می شود.

خدا میدونه این احمدی نژاد بی خاصیت چی میخواد از جون ملت.

امروز خواهرمو بردن راهپیمایی.کلاس پنجمه!دوستاش می گن الان عبدالمالک ما رو با بمب میکشه!!!!!!

خواهرم هم کلی نظر و نیاز می کنه که بلایی سرش نیاد.


 
comment نظرات ()